مولوی:
آب کم جو تشنگی آور به دست
تا بجوشد آبت از بالا و پست

مرد جوانی از سقراط پرسید راز موفّقیت چیست. سقراط به او گفت، "فردا به کنار نهر آب بیا تا راز موفّقیت را به تو بگویم." صبح فردا مرد جوان مشتاقانه به کنار رود رفت..
سقراط از او خواست که به سوی رودخانه او را همراهی کند. جوان با او به راه افتاد. به لبهء رود رسیدند و به آب زدند و آنقدر پیش رفتند تا آب به زیر چانهء آنها رسید.
ناگهان سقراط مرد جوان را گرفت و زیر آب فرو برد. جوان نومیدانه تلاش کرد خود را رها کند، امّا سقراط آنقدر قوی بود که او را نگه دارد. مرد جوان آنقدر زیر آب ماند که رنگش به کبودی گرایید و بالاخره توانست خود را خلاصی بخشد.
همین که به روی آب آمد، اوّل کاری که کرد آن بود که نفسی بس عمیق کشید و هوا را به اعماق ریه فرو فرستاد. سقراط از او پرسید، "زیر آب که بودی، چه چیز را بیش از همه مشتاق بودی؟" گفت، "هوا."
سقراط گفت، "هر زمان که به همین میزان که اشتیاق هوا را داشتی موفقیت را مشتاق بودی، تلاش خواهی کرد که آن را به دست بیاوری؛ راز دیگر ندارد."
منبع این داستان رو نمی دونم از اینجا برداشتم
http://ashianeyeparasto.persianblog.ir/post/368
آوردهاند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند. شیخ پیش او رفت و در مقام حیرت مانده سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسید چه کسی (هستی)؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد میکنی؟ عرض کرد آری.. بهلول فرمود طعام چگونه میخوری؟ عرض کرد اول «بسمالله» میگویم و از پیش خود میخورم و لقمه کوچک برمیدارم، به طرف راست دهان میگذارم و آهسته میجوم و به دیگران نظر نمیکنم و در موقع خوردن از یاد حق غافل نمیشوم و هر لقمه که میخورم «بسمالله» میگویم و در اول و آخر دست میشویم.
بهلول برخاست و دامن بر شیخ فشاند و فرمود تو میخواهی که مرشد خلق باشی درصورتی که هنوز طعام خوردن خود را نمیدانی و به راه خود رفت. مریدان شیخ را گفتند: یا شیخ این مرد دیوانه است. خندید و گفت سخن راست از دیوانه باید شنید و از عقب او روان شد تا به او رسید. بهلول پرسید چه کسی؟ جواب داد شیخ بغدادی که طعام خوردن خود را نمیداند. بهلول فرمود آیا سخن گفتن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول پرسید چگونه سخن میگویی؟ عرض کرد سخن به قدر میگویم و بیحساب نمیگویم و به قدر فهم مستمعان میگویم و خلق را به خدا و رسول دعوت میکنم و چندان سخن نمیگویم که مردم از من ملول شوند و دقایق علوم ظاهر و باطن را رعایت میکنم. پس هر چه تعلق به آداب کلام داشت بیان کرد.

بهلول گفت گذشته از طعام خوردن سخن گفتن را هم نمیدانی. پس برخاست و دامن بر شیخ افشاند و برفت. مریدان گفتند یا شیخ دیدی این مرد دیوانه است؟ تو از دیوانه چه توقع داری؟ جنید گفت مرا با او کار است، شما نمیدانید. باز به دنبال او رفت تا به او رسید. بهلول گفت از من چه میخواهی؟ تو که آداب طعام خوردن و سخن گفتن خود را نمیدانی، آیا آداب خوابیدن خود را میدانی؟ عرض کرد آری. بهلول فرمود چگونه میخوابی؟ عرض کرد چون از نماز عشا فارغ شدم داخل جامه خواب میشوم، پس آنچه آداب خوابیدن که از حضرت رسول (صلی الله و علیه و آله وسلم) رسیده بود بیان کرد.
بهلول گفت فهمیدم که آداب خوابیدن را هم نمیدانی. خواست برخیزد جنید دامنش رابگرفت و گفت ای بهلول من هیچ نمیدانم، تو قربهالیالله مرا بیاموز.
بهلول گفت چون به نادانی خود معترف شدی تو را بیاموزم...بدانکه اینها که تو گفتی همه فرع است و اصل در خوردن طعام آن است که لقمه حلال باشد. حرام را صد از اینگونه آداب به جا بیاوری فایده ندارد و سبب تاریکی دل شود.. جنید گفت جزاک الله خیراً! و در سخن گفتن باید دل پاک باشد و نیت درست باشد و آن گفتن برای رضای خدای باشد و اگر برای غرضی یا مطلب دنیا باشد یا بیهوده و هرزه بود. هر عبارت که بگویی آن وبال تو باشد. پس سکوت و خاموشی بهتر و نیکوتر باشد. و در خواب کردن اینها که گفتی همه فرع است؛ اصل این است که در وقت خوابیدن در دل تو بغض و کینه و حسد بشری نباشد.
![]()
![]()
این هم کامنت برتر پست قبلی:
کودک تر که بودم درون گنجه ی خانه ی قدیمیِمان پنهان می شدم و چراغ قوه ی پدر را با لذتی شگرف در تاریکی گنجه روشن می کردم. امروز کودکی را در کوچه ای تاریک دیدم که چراغی کم سو را گشوده بود. با خود اندیشیدم آدمی از کودکی در اندیشه ی گشودن نوری ست ، چرا که در این جهانِ تاریکی هیچ لذتی بالاتر از ایجاد نور نیست ، حتی به اندازه ی شعاع یک روزنه، و این است رسالت هر انسانی
از:"سبحان"
دنبالت...
به خدا آواره ترینم
بعد از تو...
سالار نیزه نشینم
http://baghasedak.persianblog.ir/post/327
1- خداوند از تو نخواهد پرسید پوست تو به چه رنگ بود
بلکه از تو خواهد پرسید که چگونه انسانی بودی؟
2- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه لباسهایی در کمد داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر لباس پوشاندی؟
3- خداوند از تو نخواهد پرسید زیربنای خانه ات چندمتر بود
بلکه از تو خواهد پرسید به چند نفر در خانه ات خوش آمد گفتی؟
4- خداوند از تو نخواهد پرسید در چه منطقه ای زندگی میکردی
بلکه از تو خواهد پرسید چگونه با همسایگانت رفتار کردی؟
5- خداوند از تو نخواهد پرسید چه تعداد دوست داشتی
بلکه از تو خواهد پرسید برای چندنفر دوست و رفیق بودی؟
6- خداوند از تو نخواهد پرسید میزان درآمد تو چقدر بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا فقیری را دستگیری نمودی؟
7- خداوند از تو نخواهد پرسید عنوان و مقام شغلی تو چه بود
بلکه از تو خواهد پرسید آیا سزاوار آن بودی وآن را به بهترین نحو انجام دادی؟
8- خداوند از تو نخواهد پرسید که چه اتومبیلی سوار میشدی
بلکه از تو خواهد پرسید که چندنفر را که وسیله نقلیه نداشتند به مقصد رساندی؟
9- خداوند از تو نخواهد پرسید چرا این قدر طول کشید تا به جست و جوی رستگاری بپردازی
بلکه با مهربانی تو را به جای دروازه های جهنم، به عمارت بهشتی خود خواهد برد.
10- خداوند از تو نخواهد پرسید که چرا این مطلب را برای دوستانت نخواندی
بلکه خواهد پرسید آیا از خواندن آن برای دیگران در وجدان خود احساس شرمندگی میکردی؟
بتی که راز جمالش هنوز سر بسته است
به غارت دل سوداییان کمر بسته است
عبیر مهر به یلدای طره پیچیده است
میان لطف به طول کرشمه بر بسته است
بر آن بهشت مجسم دلی که ره برده ست
در مشاهده بر منظر دگر بسته است
زهی تموج نوری که بی غبار صدف
در امتداد زمان نطفه گهر بسته است
بیا که مردمک چشم عاشقان همه شب
میان به سلسله اشک تا سحر بسته است
به پای بوس جمالت نگاه منتظران
ز برگ برگ شقایق پل نظر بسته است
هزار سد ضلالت شکسته ایم و کنون
قوام ما به ظهور تو منتظر بسته است
امید روشن مستضعفان خاک، تویی
اگرچه گرد خودی چشم خود نگر بسته است
متاب چهره ز شبگیر جان بی تابم
که آه سوخته میثاق با اثر بسته است
به یازده خم می گرچه دست ما نرسید
بده پیاله که یک خم هنوز سر بسته است
زمینه ساز ظهورند شاهدان شهید
اگرچه ماتمشان داغ بر جگر بسته است
کرامتی که ز خون شهید می جوشد
بسا که دست دعا را ز پشت سر بسته است
در این رسالت خونین بخوان حدیث بلوغ
که چشم و گوش حریفان همسفر بسته است
قسم به اوج که پرواز صبح خواهم کرد
در این میانه مرا گرچه بال و پر بسته است
دل شکسته و طبع خیال بند «فرید»
به اقتدای شرف قامت هنر بسته است
«قادر طهماسبی (فرید)»
این دو مقاله را بخوانید
به آسمان نگاه کنید، زلزله ها از آسمان می آیند
پروژه «هارپ» سلاح مخوف و چند منظوره اربابان قدرت
بعد از خوندن لطف کنید نظرتون رو واسه من هم بگذارید تا استفاده کنم
این هم کامنت برتر پست قبلی:![]()
![]()
خدا یا هر چه را دوست داشتم از من گرفتی به هر چه دل بستم دلم را شکستی .به هر چیزی عشق ورزیدم ان را زایل کردی هر کجا قلبم ارامش یافت تو مضطرب و مشوشش نمیودی .هر وقت که دلم به جایی استقرار یافت تو اواره ام کردی هر زمان به چیزی امیدوار شدم تو امیدم را کور نمیودی....تا به چیزی دل نبندم وکسی را به جای تو نپرستم ودر جایی استقرار نیابم و به جای تو محبوبی ومعشوقی نگیرم وجز تو به کسی دیگری وجایی دیگری ونقطه ای دیگر ارامش نیابم فقط تو را می خواهم تو را بخوانم تو را بجویم وتو را پرستش کنم .((از نیایش های شهید دکتر مصطفی چمران))
از:"سبحان"

سازمان فضانوردی " ناسا " به دو نیم شدن کره ی ماه و سپس پیوند خوردن این دو نیمه به یکدیگر پی برد. پایگاه اینترنتی روزنامه ی عربی " الوطن " چاپ آمریکا به نقل از یک محقق اردنی علوم فلکی در این زمینه نوشت: سفینه ی فضایی آمریکایی " کلمنتاین " که سالها در مدار کره ی ماه کار تحقیقاتی انجام می دهد به این نتیجه رسیده است که کره ی ماه صدها سال پیش به دو نیمه ی متساوی تقسیم شده و دوباره به یکدیگر متصل شدند. این محقق اردنی با ارسال گزارشی به ناسا آنان را نسبت به این موضوع مطلع ساخت که مسلمانان، این پدیده را متعلق به 1400 سال پیش می دانند و مرتبط به معجزه ای از پیامبر اکرم (ص) به نام " شق القمر" است. ناسا هیچ تفسیری برای کشف خود نیافته است. زیرا این اتفاق نادر تا کنون برای هیچ جرم آسمانی به وقوع نپیوسته است.




پیامبر فرمود: آیا می خواهید این ماه کامل، به دو نیمه تقسیم شود؟
گفتند: آری
پس آن حضرت با انگشت اشاره ای کردند و ناگهان ماه به دو نیمه تقسیم شد .. به گونه ای که نیمی از آن بر فراز کعبه و نیمه ی دیگر بر فراز کوه ابوقبیس مستقر شد. سپس آنها خواستند که آنرا به حالت اولیه برگرداند و آنگاه با اشاره ی دیگر آن حضرت، هر دو نیمه به حرکت درآمدند تا به هم پیوستند و یکی شدند.
منبع: بحار الانوار جلد 17 ص 355
*زندگی پیوسته باید در حال به وجود آمدن و به وجود آوردن باشد، و الا باری است بر دوش انسان.
*بیایید اوراق کتاب هستی خود را از عکس و امضای دیگران پر نکنیم.
زندگی قالبگیری شده در احساس و حرکتِ خودمحوری، مساوی مرگ است.
*اساسیترین عامل شکست انسانیت در دوران ما، به شوخی گرفتن و بیاعتنایی به موضوع تعهد است.
*بخندیم اما سرمایه خنده ما، گریه دیگران نباشد.
*به عقیده ما، بشر یک میلیون اشتباه ندارد، بلکه تنها و تنها، یک اشتباه مرتکب شده است و آن این است که هدف و ایدهآل زندگی خود را نمیداند.
* اگر اندیشه نباشد، انسان مثل یک شیپور یا دستگاه موسیقی است که سر یک چهار راه گذاشته باشند و هر کس که میرسد، در آن به یک شکلی میدمد یا به آهنگ و ریتمی مینوازد.
* دوای جهالتهای بشری، سؤال است. بیایید آنچه را نمیدانیم سؤال کنیم و تا بتوانیم، سؤالها را بیجواب نگذاریم.
*افراد انسانی تا زمانی که قدرت زندگی عقلانی و تحرک با مبانی وجدانی را از دست ندهند، برده شهوات و هوا و هوس و خودخواهی ها قرار نمی گیرند.
*بشر با همه داد و فریادهایی که درباره پیشرفت و تکامل به راه انداخته، هنوز نتوانسته است خود را از زندان خودخواهی نجات بدهد.
*ورود به پیشگاه خداوند که در اذهان عمومی مرگ نامیده می شود، سعادت عظمایی است که برای انسانهای حسابگر، در زندگی همواره مورد انتظار است.
*برای هر انسان آگاه ، هر روز کتابی است که درس هایی خواندنی در آن نوشته شده باشد.
*در هر انسانی که به عشق عدالت بر افروخته شود، میان او و عشق به خدا ، گامی بیش نمانده است.
*یک خنده بی موقع ، و یک ضریه روانی برای انتقام جویی بی مورد، حقوق بی نهایت جان های آدمیان را پایمال می سازد.
معلم : از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد زیرا با وجودى که پستاندار عظیمالجثهاى است امّا حلق بسیار کوچکى دارد.
دختر ک دانش آموز: پس چطور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟
معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمىتواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است.
دخترک : وقتى به بهشت رفتم از حضرت یونس مىپرسم.
معلم : اگر حضرت یونس به جهنم رفته بود چى؟
دخترک : اونوقت شما ازش بپرسید.
در دوران حکومت ولید بن عبد الملک اموی ، ولیعهد و برادرش هشام بن عبد الملک به قصد حج ، به مکه آمد و به آهنگ طواف قدم در مسجد الحرام گذاشت .
چون به منظور استلام (لمس) حجر الاسود به نزدیک کعبه رسید ، فشار جمعیت میان او و حطیم حائل شد ، ناگزیر قدم واپس نهاد و بر منبری که برای وی نصب کردند ، به انتظار فروکاستن ازدحام جمعیت بنشست و بزرگان شام که همراه او بودند در اطرافش جمع شدند و به تماشای مطاف پرداختند .
در این هنگام کوکبه جلال حضرت علی بن الحسین علیهما السلام که سیمایش از همگان زیباتر وجامههایش از همگان پاکیزه تر و شمیم نسیمش از همه طواف کنندگان دلپذیرتر بود، از افق مسجد بدرخشید و به مطاف درآمد ، و چون به نزدیک حجر الاسود رسید ، موج جمعیت در برابر هیبت و عظمتش واپس نشست و منطقه استلام را در برابرش خالی از ازدحام ساخت ، تا به آسانی دست به حجر الاسود رساند و به طواف پرداخت .
تماشای این منظره موجی از خشم و حسد در دل و جان هشام بن عبد الملک برانگیخت و در همین حال که آتش کینه در درونش زبانه می کشید ، یکی از بزرگان شام رو به او کرد و با لحنی آمیخته به حیرت گفت : این کیست که تمام جمعیت به تجلیل و تکریم او پرداختند و صحنه مطاف برای او خلوت گردید؟ هشام با آن که شخصیت امام را نیک می شناخت ، اما از شدت کینه و حسد و از بیم آن که درباریانش به او مایل شوند و تحت تأثیر مقام و کلامش قرار گیرند ، خود را به نادانی زد و در جواب مرد شامی گفت : "او را نمی شناسم "
در این هنگام روح حساس ابو فراس (فرزدق) از این تجاهل و حق کشی سخت آزرده شد و با آن که خود شاعر دربار اموی بود ، بدون آن که از قهر و سطوت هشام بترسد و از درنده خویی آن امیر مغرور خودکامه بر جان خود بیندیشد ، رو به مرد شامی کرد و گفت : اگر خواهی تا شخصیت او را بشناسی از من بپرس ، من او را نیک می شناسم . آن گاه فرزدق در لحظهای از لحظات تجلی ایمان و معراج روح ، قصیده جاویدان خود را که از الهام وجدان بیدارش مایه میگرفت ، با حماسههای افروخته و آهنگی پرشور و سیل آسا بر زبان راند و این چنین سرود:
هذا الذى تعرف بطحاء وطاته
این مرد بزرگ کسی است که بطحا سرزمین قداست و نبوت با آثارى برجاى مانده از گامهایش آشناست .
والبیت یعرفه والحل والحرم
خانه خدا او را مى شناسد، و حل و حرم نیز ...
ادامه مطلب...

مرز در عقل و جنون باریک است
کفر و ایمان چه به هم نزدیک است
عشق هم در دل ما، سردرگم
مثل ویرانی و بهت مردم
گیسویت تعزیتی از رویا
شب طولانی خون تا فردا
خون چرا در رگ من زنجیر است
زخم من تشنهتر از شمشیر است
مستم از دام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی
عشق تو پشت جنون محو شده
هوشیاری است، مگو سهو شده
من و رسوایی و این بار گناه
تو و تنهایی و آن چشم سیاه
از من تازه مسلمان بگذر
بگذر از سر پیمان، بگذر
میل دیوانه به دین، عشق تو شد
جادهی شک به یقین عشق تو شد
مستم از دام تهی حیرانی
باده نوشیده شده پنهانی...
افشین یدالهی
بسمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ
إِذَا جَاءَ نَصرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ(1)
وَ رَأَیْت النَّاس یَدْخُلُونَ فى دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً(2)
فَسبِّحْ بحَمْدِ رَبِّک وَ استَغْفِرْهُ إِنَّهُ کانَ تَوَّابَا(3)
به بهانه....
خطبه 27
"ای مرد نمایان نامرد! ای کودک صفتان بی خرد که عقل های شما به عروسان پرده نشین شباهت دارد! چقدر دوست داشتم که شما را هرگز نمی دیدم و هرگز نمی شناختم! شناسایی شما- سوگند به خدا- که جز پشیمانی حاصلی نداشت، و اندوهی غم بار سرانجام آن شد. خدا شما را بکشد که دل جرعه به من نوشاندید، و با نافرمانی و ذلت پذیری، رای و تدبیر مرا تباه کردید، تا آنجا که قریش در حق من گفت: "بی تردید پسر ابی طالب مردی دلیر است، ولی دانش نظامی ندارد.
خدا پدرشان را مزد دهد، آیا یکی از آنها تجربه های جنگی سخت و دشوار مرا دارد؟ یا در پیکار توانست از من پیشی بگیرد؟ هنوز بیست سال نداشتم، که در میدان نبرد حاضر بودم، هم اکنون که از شصت سال گذشته ام. اما دریغ، آن کس که فرمانش را اجرا نکنند، رایی نخواهد داشت. "
خطبه 69
"چه مقدار با شما کوفیان مدارا کنم؟ چونان مدارا کردن با شتران نو باری که از سنگینی بار، پشتشان زخم شده است، و مانند وصله زدن جامعه فرسوده ای که هر گاه از جانبی آن را بدوزند، از سوی دیگر پاره می گردد... سوگند به خدا! ذلیل است آن کس که شما یاری دهندگان او باشید، کسی که با شما تیراندازی کند، گویا تیری بدون پیکان رها ساخته است.... من می دانم که چگونه باید شما را اصلاح و کجی های شما را راست کرد؛ اما اصلاح شما را با فاسد کردن روح خویش جایز نمی دانم. خدا بر پیشانی شما داغ ذلت بگذارد و بهره شما را اندک شمارد. شما آنگونه که باطل را می شناسید از حق آگاهی ندارید و در نابودی باطل تلاش نمی کنید، آن گونه که در نابودی حق کوشش دارید....
"ای اهل کوفه! گرفتار شما شده ام که سه چیز دارید و دو چیز ندارید: کرهایی با گوش های شنوا، گنگ هایی با زبان گویا، کورانی با چشمهای بینا.... و من در پی آن نشانه ها روانم که پروردگارم مرا رهنمون شده و آن راه را می روم که رسول خدا (ص) گشوده، و همانا من به راه روشن حق گام به گام ره می سپارم. "
زیر بارند درختان که تعلق دارند
ای خوشا سرو که از بار غم آزاد آمد
به تفاوت بین درخت کاج و درختانی مانند سیب و انار توجه کرده اید. کاج چون باری ندارد و تعلقی او را بر روی زمین سنگین نکرده است به اوج می رود . جان آدمی نیز چنین است. مانند بالنی که کیسه های سنگین شن و ماسه وغیره او را به زمین میخکوب کرده است. باید کیسه های تعلق زمینی را از بالن دل رها کنیم تا به اوج برسد. باید لنگر اتصال و تعلق کشتی جان آدمی رها شود تا دریای بی کران میزبان تکاپوی آن گردد. نمی توان دل به کیسه های تعلق زمینی بسته داشت و آرزوی آسمانها را در تخیل گذراند. در یک دل دو دوست نمی گنجد.
"وما جعل الله من قلبین فی جوفه"
و کربلا داستان رهاییست.
در پست های قبل نیز این داستان را آورده ام که برخی از شیعیان و انسان های شریف زمان امام حسین (ع) هر چه کردند به کربلا نرسیدند. انسان های خوبی که امام (ع) را دوست داشتند. شیعه بودند . پاک بودند . احتمالا اهل بهشت هم باشند. ولی دیر رسیدند . عصر عاشورا.. فردای عاشورا .. و بر خی 3 روز پس از عاشورا رسیدند. وقتی رسیدند که سر حسین (ع) بر نی بود.
اینان وقتی حرکت امام (ع) را از مکه مشاهده کردند با خود این گونه زمزمه کردند که : "ما نیز شیعه اوییم و همراه او خواهیم بود . ولی حج خود را تمام می کنیم و خانواده خود را به منزل می رسانیم سپس خود را به امام خواهیم رسانید." وقتی روح حج می رود هنوز در گیر حج ظاهرند. هنوز درگیر زن و بچه...
ولی حسین عاشقی است شیفته. کسی که معشوق حقیقی را دیده است. و اکنون آمده تا به معشوق خود بگوید که تنها تو رادوست دارم.
اگر چشمی لحظه ای باز شود و سیمای زیبای محبوب را ببیند اشتیاق و شیفتگی تمام وجود او را فرا می گیرد و دیگران و حتی خود را نیز فراموش می کند. یوسف چهره ای دنیایی بود که فروغ کوچکی از زیبایی الهی در آن نهفته بود . لحظه ای دیدن این چهره زیبا با قلب و جان طعنه زنندگان بر زلیخا چنان کرد که فقطعن ایدیهن...
حال تصور کنید کسی چشم بگشاید و جلوه ی جمال زیبای مطلق و یگانه معشوق هستی و خداوند گار عالم را مشاهده کند...
آیا می توان دید؟
مولوی داستان زیبایی دارد. در مثنوی می خوانیم که زلیخا تصور می کرد چون یوسف جوان محجوبیست و هیچ گاه به چهره ی او نمی نگرد علاقه ای به او ندارد. با این تصور نقشه ای کشید. اتاقی مهیا نمود که تمام دیوار ها و سقف و کف آن کاملا آینه باشد. او تصور می کرد که یوسف را وارد این اتاق می کنم تا به هر طرف که نگریست فقط مرا ببیند و وقتی چهره ی زیبای مرا یک لحظه ببیند حتما شیفته خواهد شد. (زلیخا نمی دانست که یوسف چهره ای را به تماشا نشسته که دیگر زیباییهای همه زیبارویان هم در نگاه او پشیزی نمی ارزد.)
غرض مولوی از بیان این داستان آنست که بگوید گاهی معشوق عالم جلوه نمایی می کند. یگانه محبوب عالم می داند که مشکل بندگان او این است که چشم هایشان را بسته اند و قادر به دیدن زیبایی جمال او نیستند که اگر لحظه ای چشم دل باز می کردند و تکیه بر مقام شهود می زدند کار عاشقی سامان می گرفت . محبوب عالم داستان آیینه را پیاده می کند. همه هستی را آیینه ای از جمال و چهره خود قرار می دهد تا انسانی که سر گرم به همه چیز جز اوست لحظه ای چشم دل بگشاید و جان بیند. "اینما تولوا فثم وجه الله" و به قول عارف عریان: "به دریا بنگرم دریا ته بینم..."
امام سجاد(ع) در دعای ابوحمزه :"وانک لا تحتجب عن خلقک الا ان تحجبهم الاعمال دونک. خدایا تو لحظه ای از بندگان خود مخفی و در حجاب نیستی بلکه این حجاب گناهان است که چشم های آنان را بسته و تو را نمی بینند
جمال یار ندارد حجاب و پرده ولی
غبار ره بنشان تا نظر توانی کرد
ما خود را در تاریک ترین اتاق زندانی می کنیم و فریاد می کشم که "من خورشیدم را گم کرده ام"
ولی کسی که جمال دلربای معشوق رامی بیند کسی مانند علی(ع)که در جواب پرسش "آیا خدای خود را دیده ای" می فرماید "خدایی را که نبینم نمی پرستم" حسینی(ع) که در دعای عرفه اش می خوانیم "عمیت عین لا تراک" اینان داستانشان متفاوت است.
کسی که آن زیبای مطلق را ببیند از همه جلوه ها و همه دلخوشی ها و محبت ها دست می شوید و هیچ تصویری و محبتی و دلخوشیی جز محبوب خود نخواهد داشت.
"الهی انت الذی ازلت الاغیار عن قلوب احبائک حتی لا تحبوا سواک"دعای عرفه
"الهی هب لی کمال الانقطاع الیک"مناجات شعبانیه
و چون همه دلخوشی ها و تعلقات را کنار زد آنگاه همه شوق و اشیاق او رسیدن و لقای محبوب خواهد بود.
"منک اطلب الوصول الیک الهم انی ارغب الیک"دعای عرفه
"الهی هب لی قلبا یدنیه منک شوقه"مناجات شعبانیه
شب عاشورا برخی که همیشه چهره ای عبوس داشتند و هیچ گاه اهل مزاح و هزل نبودند می گفتندند و می خندیدند چرا که
شب وصل است و طی شد نامه هجر
زینب کبری(س) در روز عاشورا شاهد زیباترین تابلوی عاشقانه خلقت است. شیداترین عاشق عالم در سماعی عاشقانه تمام تعلقات و دلبستگی های خود را یکی پس از دیگری فدای محبوب می کند . کمی دقت کنیم و بشماریم. یاران صدیقی که تا ابد زمین مانند آنها را به خود نخواهد دید. برادری که سردار سپاه و مایه آرامش او و خاندانش و بچه هایش است. فرزندان برادر که برخی در خورد سالی هستند. فرزندان خواهر در برابر چشم خواهر. فرزند ارشد خود که شبیه ترین خلق به پیامبرست از سویی و طفل شیر خواری که تنها شش ماه از عمرش می گذرد . هر چه را باید فدا کند فدا می کند و پس از آن به نظاره می نشیند که دشمن به خانواده او حمله می کند . حتی آرامش بعد از قربانی کردن را هم قربانی می کند. جانشین و امام پس از او در آتش و خاندان او و دخت علی (ع) بی سر پناه و بچه ها زیر تازیانه و سم اسب و داخل گودال آتش. با این حال در گودی ست. لشگر عطش بر جگر می زند و چشم ها دیگر نمی بیند . سر را می دهد . تن را می دهد آنگونه که چیزی از آن باقی نمی ماند . از تمام تن تنها سیاهی کهنه لباسی می ماند . نباید بماند . لباس را هم می دهد. در ته مانده ی آنچه نمانده است انگشتری بر انگشتی باقیست که هیچ یک نباید باقی بماند. هر چه دارد به معشوق می دهد و معشوق هم هر چه دارد به او می دهد و می شود
حسین
و این زیباترین صحنه ی عشق بازی عاشق و معشوق است و رمز کلام دخت علی (ع) که : ما رایت الا جمیلا
همه یاران امام (ع) زره بر تن کلاه خوود بر سر و شمشیر و سپر در دست رجز می خواندند و "امیری حسین و نعم الامیر" گویان به میدان می رفتند و لرزه بر دل دشمن می ا فکندند. نام برخی از یاران امام (ع) ستونهای لشگر دشمن را متزلزل می کرد. یکی از یاران حضرت وارد میدان شد. در زیر کلاه خوود چندان قابل شناسایی نبود . لشگر منتظر بودند نزدیک بیاید تا او را بشناسند . ناگهان کسی فریاد زد: "هذا اسد الاسود... هذا ابن ابی شبیب". "این مرد شیر شیران عابس پسر ابی شبیب است". آری او عابس بود که نامش لرزه بر پشت عرب می افکند. او را عابس می گفتند چون تا قبل از شب عاشورا کسی لحظه ای خنده بر چهره او ندیده بود و تنها شب عاشورا بود که شاد و مسرور بود و می خندید. لشگر عابس را شناخت و احدی جرات به میدان آمدن نکرد . عمر سعد برای تقویت روحیه سپاه دستور داد که او را سنگ باران کنند. ولی باز هم کسی به میدان نیامد و هر چه عابس رجز می خواند و حریف می طلبید دشمن را ترسی بیشتر فرا می گرفت. غمگین شد که نکند شهادت من به تاخیر بیافتد و من لیاقت مرگ در راه حسین (ع) را از دست بدهم. تصمیم گرفت خود به دشمن روحیه دهد . کلاه خود از سر برداشت زره را از بدن خود بر زمین افکند و حتی پیراهن خود را در آورد و برهنه وارد میدان شد تا دشمن جرات رویارویی با او را داشته باشد.
چون که معشوق می زند شمشیر
سر ببیازیم و رخ نگردانیم
...
تنها یک سرباز از سربازان حسین (ع) از این قاعده مستثنی بود . سربازی که نقطه شروع نهضت بود ولی کلاه خوود بر سر نداشت. سربازی که شجاعترین بود ولی زره بر تنش نازکش نبود. سربازی که رجز نخواند. شمشیر نداشت و از خود دفاع نکرد. تنها لبخندی زد و پرواز کرد.
دهم رجب امام (ع) را خبر دادند که بانو رباب وضع حمل نموده و خداوند پسری زیبا به شما هدیه داده است. امام (ع) قنداقه او را در آغوش گرفته او را مانند همه پسران خود علی نامیدند و خانواده را فرا خواندند که امروز روز حرکت است. گویا منتظر آخرین سرباز خود بودند.
لحظلات آخر روز عاشورا شاید صدای لبیک آخرین سرباز قدم های امام (ع) را در راه میدان سست کرد. حضرت (ع) به سوی خیمه گاه برگشتند قنداقه او را در آغوش گرفتند و شاید خم شده بودند که گلوی تشنه کودکشان را با بوسه خود سیراب کنند که بوسه ای زود تر او را سیراب نموده...
و منعطف اهوی لتقبیل طفله... فقبّل منه قبله السهم منحرا
***
ز ضرب تیر چنان دست و پای خود گم کرد
که خواست گریه کند ناگهان تبسم کرد
***
یا صاحب الزمان
کم ذالقعود ودینکم هدمت قوائمه الرفیعه
اترى تجىء فجیعة بامض من تلک الفجیعة
حیث الحسین بکربلا خیل العدی طحنت ضلوعه
و رضیعه بدم الورید مخضب فاطلب رضیعه
______________________
منعطف:مایل اهوی:خواست تقبیل:بوسیدن قبّل:بوسید سهم:پیکان منحر:برنده ی گلو کم:تاکی ذا:صاحب قعود:نشستن هدمت:منهدم شد قوائم:ستونها اتری: آیا می بینی تجىء:بیاید فجیعه:مصیبت امض:دلخراشتر من:از تلک:آن حیث:آن زمان خیل:سپاه عدی:دشمنان طحنت:بانیزه پاره کردند ضلوع:پهلوها رضیع:طفل شیرخوار دم:خون ورید:گلو مخضب:حنا کرده.با خون رنگ شده اطلب:طلب کن. انتقام بگیر
![]()
![]()
این هم کامنت برتر پست قبلی:
عاشورا و دشت خونین کربلا یک نماد است برای نشان دادن تمامی خصلتهای پاک و صادق انسانهای خدایی. یک صحرای خشک نه !بلکه دنیایی از عشق، آزادگی، شجاعت،خدا پرستی، گذشت و فداکاری ووو...است.برای همین است که از قبل خاکش مقدس بوده و تا ابد هم خواهد بود.خاکش اغشته به خون است اما با مفهوم همان خصوصیات بارز گفته شده.
تربتی که از آن عطر حسین و یارانش استنشاق می شود. خاکی که توتیای چشم عاشقان حقیقی اوست.
از:"قطره های آبی"
